احمد مجد الاسلام كرمانى

139

سفرنامه كلات ( فارسى )

خوابيديم و بواسطه خستگى فوق العاده از حركت و نخوابيدن در راه به زودى بخواب رفتيم و قبل از آنكه به اين اطاق بيائيم آقا ميرزا آقا همان سرباز سرايدار را فرستاده بود آقا فرج اللّه نام را كه يكوقتى در اسلامبول شاگرد و مستخدم او بوده است و اينك هم از طرف مغازه عوتيه در مشهد حجره تجارتى در تيمچه حسينه داشت احضار نمايد و ما هر سه نفر به مجرد دراز كشيدن بخواب رفتيم وقتى از صداى پاى و همهمه صحبت بيدار شدم معلوم شد همان آقا فرج اللّه آمده است و آقا ميرزا آقا را بيدار نموده با يكديگر صحبت ميدارند ، بنده همين قدر به او گفتم يك پيراهن و زيرشلوار و يك زوج جوراب هم براى من بياوريد و دو مرتبه خوابيدم و بخواب رفتم دو ساعت بغروب تقريبا مانده بود كه بيدار شديم و برخواسته وضو ساخته نمازى خوانديم و منتظر امر حضرت اشرف مانديم و تا حوالى غروب باز خبرى نشد حوالى غروب سرهنگ بيرون رفت و گويا او را بحضور بردند و غفلتا چند نفر فراش و يساول با چماق نقره باحضار ما آمدند ما هم برخواسته عبا عمامه برداشتيم و چون آقا ميرزا آقا عبا نداشت بنده لباده خودمرا كه در كهريزك سرهنگ از نايب پس گرفته و به بنده داده بود بايشان دادم كه مثل ميرزاها و مستوفيها بالباده راه بروند همين كه از اطاق خارج شديم و خواستيم دنبال فراشها برويم سوارهاى كشيكخانه آمدند و ممانعت كردند و گفتند تا قبض رسيد از آصف الدوله نياوريد اينها را بشما نميدهيم يساول گفت خود سرهنگ الان در جلو حضرت اشرف ايستاده و برحسب فرمايش حضرت اشرف سرهنگ اطاعت كرده البته قبض رسيد هم خواهد گرفت سوارها ساكت شدند و ما هم از دست آنها مستخلص شديم و بدست طايفه ديگر افتاديم و از انصاف نگذريم مأمورين اول ما بهتر از اين مأمورين بودند « المستجير بعمرو عند كربته كالمستجير من الرمضاء بالنار » فراشها از جلو و ما از عقب و بنده در نزد خود فكر خطابه ميكردم كه در حضور حضرت اشرف بخوانم و چه حرفهاى خوب